![]() |
![]() |
سرگشته حقیقت |
به نام خدای فریاد
سکوت پر صدا
"ارزش هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد"
مدتها بود که در بین مردم به گوشه گیری شهره شده بودم و کلماتم تنها در اندازه رعایت ادب اجتماعی به واسطه حضور اجباری در آن بود. در هر اجتماعی ظاهر می شدم، سکوت را راه نجات خود می دیدم و گاهی شکایت دوستان و آشنایان خود را در اوج می دیدم.
روزی دوست ظریف بینی که در مکتب دیگران فکر نمی کرد و قدری بند گسسته و دل شکسته بود، از من چرایی این خاموشی را پرسید و گفت مرا از این آشوب درونی و سوز نهفتن بهره چیست؟
نی به اتش گفت کین آشوب چیست؟ مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟
و من به ناچار رموزی چند از این سکوت را که در قالب کلمات می آمد و از جنس منطق بود برایش بازگو کردم و چنین آوردم:
کلمه و گفتار، مفهومی است که برای بیان آن سه شرط لازم است که اگر در کنار هم مجموع نگردند، گفتن آن کلام بسیار ابلهانه است و دور از منطق. چرا که مفهوم مورد نظر به درستی بیان نشده و به سبب آن ممکن است فتنه ها افروخته شود که دامن آن خود و خلق خدای را بگیرد و موجب ضرر است و نارضایتی پروردگار در پیش. و آن سه عامل به بیان زیر است:
- یکی درستی نیت شخص گوینده، دیگری وجود شخص لایق شنیدن و مهمتر از آن حقیقت حرفی است که بایستی زده شود و همانطور که می بینی اطمینان از صحت عوامل فوق امری سخت است و چون برای من در بسیاری از موارد مجموع نمی شوند، سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهم.
1- در بسیاری از موارد هدف خود را از گفتن، الهی نمی بینم حتی اگر نوع سخن الهی باشد. فشارهای روحی، ناکامی های اجتماعی، خراب کردن دیگران، دروغ، غیبیت، شکایت، عصبانیت و عدم آگاهی از عواملی هستند که اکثرا مهمترین عامل گفتارهای روزمره هستند. که البته اصلاح نیت به الهی بودن را با تمرین و ممارست در دستورات دین و مراقبت قابل حل است که اکثر دستورات فردی و اجتماعی دین در راستای نیل به این مهم می باشد.
2- عامل دوم سخنی است که بیان می شود. که اگر از جنس حقیقت نباشد باعث رنجش الهی است و هر کسی را توان جبران آن نباشد. آیا می توان حقیقت کلام را با علم محدود خود و با جبر اجتماعی موجود به دست آورد؟ چگونه می توانم این گمراهی ها را که " از راه رفتن مورچه سیاه در روی سنگی سیاه در دل شب تار" هم پنهان تر است را بشناسم با توجه به این که در این راه تنها هم هستم و ابزارم محدود؟ و چگونه معیاری را بدست آورم تا کلمات را با ان بسنجم و صحت گذارم تا ارزش بیان پیدا کنند؟ و این تلاشی است که در مطالعات و تفکرات و حرکت هایم بر آن مستمر هستم و از خدا و بندگان مقربش درخواست کمک می کنم.
3- و چون از این دو مرحله گذشتم، به جایی می رسم که مولایم علی در آن مکان برای سخن گفتن بود. و آن جایی بود که از نیت خود و حقیقت کلام مطمئن بود ولی گوش شنوایی برای شنیدن پیدا نمی کرد و ناچار سکوت می کرد. شنوای حرفهای او گوش مادی مردم نبود و تنها نخلها و چاههای مدینه همراز او بودند. چرا که حرفهای او چون معمولی نبود، انسان و گوش معمولی هم نمی خواست و نیاز به اصوات خاصی برای بیان آن واقعیت نبود و به قول شاعر:
در فروبند که چون سایه درین خلوت غم با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی
آری!چون نیک نگریستم و گوشی برای شنیدن ندیدم، حرفها را در درون خود ریختم تا هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نیاورند. و بدین سبب مانند مردم عادی دچار فقر معنوی نشوم و آنچه دارم را مفت خرج نکنم. و بدین سان مطمئن شدم که خدای هم ازین خویشتن داری و مبارزه من استقبال می کند و به خاطر نگه داشتن این کلام حق در سینه ام، بدیها را از من دور می کند. چرا که زشتیها را تاب نزدیک شدن به این گوهر حقیقت نباشد.
آری!دور شدن زشتی ها به واسطه داشتن حقیقت، بزرگترین موهبتی بود که خدا به من داد. ولی به من یادآوری کرد:
گاهی وقتها لازم است این حقیقت را به خاطر من بگسترانی تا زشتیها کاملا ریشه کن شوند و دیگر تو را ترس از حمله آنان نباشد. همانگونه که مولایم علی سکوت را پس از 25 سال شکست و مبارزه کرد......
ولی.....
ولی....
ولی.........
ولی او هیچ گاه سکوت خود را نشکست و ما را گوش شنوایی برای حرفهای خود ندید چرا که:
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد
و همچنان به دنبال حقیقت بیشتر سکوت اختیار کرد. و ما هم از آن خرسند که او هیچ گاه به خااطر علایق دنیوی خود از خدای خود نگذشت و و البته ناراحت از نشنیدن. حتی چشمهایش را هم حرف زیادی نمی زد......
و بدین سان من هم راه سکوت را در پیش گرفتم تا حقیقیت را اندک اندک اندوخته کنم تا گوش شنوایی باشم. تا زشتیها را دشمنی دیگر باشم و خدای را بنده صالح. ولی این را هم می دانم که مولایم علی است و هرگاه حقیقت را یافتم ، آشکار می کنم و بی باکانه فر یاد می زنم و مبارزه را جدی می کنم.......
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها....
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی آی
... پيام هاي ديگران() link چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٧ - علی علی زاده
روزگاری او را می جستم خود را می یافتم، اکنو خود را می جویم او را می یابم
الهی!دلی ده که در کار تو جان بازیم. جانی ده که کار آن جهان سازیم.تقوایی که دنیا را بسپریم. روحی ده که از دین برخوریم. یقینی ده تا در آز بر ما باز نشود. قناعتی ده تا دریچه حرص ما باز نشود. دانایی ده که از راه نیفتیم. بینایی ده تا در چاه نیفتیم
دست گیر که دستاویز نداریم
بپذیر که پای گریز نداریم
در گذر که بد کرده ایم
نگاه دار تا پریشان نشویم
برافروز تا در تاریکی نمانیم
بنمای تا در روی کس ننگریم
همه را از خود رهایی ده و به خود آشنایی ده
همه را از مکر شیطان نگاه دار و از فتنه نفس آگاه دار
... پيام هاي ديگران() link جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦ - علی علی زاده
شده انتظارم از حد چه شود ز در درآيي ز دو ديده خون فشانم ز غمت شب جدايي
آري! انتظار و زيبا مفهومي که لحظت زندگي، فکر آدمي را اميدوار و گذر ايام فراق و تنهايي را آسان مي کند. انتظار ديدار و کمال يافتن در بر حقيقتي مقدس و روحاني، به لحظات زندگي آنچنان آرامشي مي دهد که ديگر هيچ مشکل دنيوي و روزمره، فکر آدمي را مشوش نمي کند و تمامي اعضاء و ابزار آدمي در راه اين انتظار به خدمت گرفته مي شود و به بياني
تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم از پاي تا به سر همه سمع و بصر شدم
و آيا مي توان به مفهوم اين انتظار دست يافت؟ انتظاري که شايد تمام نشدن آن شيرين تر از خلاصي از آن باشد و همواره يک مفهوم بزرگ در زندگي است که ديگر مفاهيم کوچيکتر را که اکثرا براي آدمي تشويش خاطر با بار مي آورد را تحت تاثير قرار مي دهد…….
آري عزيز! تويي که نمي شناسمت! اين انتظار ديدارت لحظه لحظه زندگي را زيباتر و چشمانم را جلوه گر مي سازد. گرمي نبودن وجودت به تنهايي قادر است آرامشي به خاطرم رساند که زيابيي هاي امروزي در نظرم از شمع زير خورشيد تابان هم کم فروغ تر شود و اگر اين وجود نمايان شود، ديگر مجالي براي هيچ زيبايي باقي نمي ماند و گرمي آن چنان مرا ذوب مي کند که به نرمي تمام به سرمنزل مقصود خواهم رسيد….
مه من نقاب بگشاي ز جمال کبريايي که بتان فرو گذارند اساس خودنمايي
باز هم تحمل مي کنم و خنکاي اين انتظار را تشنه وار پاس مي دارم و به اميد سيراب شدن از وصالش، جز انتظارش آبي نمي نوشم…
ولي تو هم نظري کن…
نظري کن که به جان آمدو از دلتنگي گذري کن که خيالي شدم از تنهايي
آيا رواست که اين تن خسته را بيش از اين به اين سو و آن سو بکشاني؟ آخر تا به کي از اين تاريکي ها بدون هيچ چراغي عبور کنم و هر آن ترس افتادن در گودالي عميق و پر شکسته شدن ، تمامي اندامم را بلرزاند که ديگر اشک هم نتواند بر گونه هايم مثل قدم زدن در جاده هاي انتظار حرکت کند؟! جاده هاي انتظار که هر گامش با کوله باري از تنهايي و سکوت همراه است و انتهايش ناپديد.
و تو اي سرانجام انتظار و اي نهايت جاده هستي! آيا مرا مي بيني که چنين خسته در اين جاده گام بر مي دارم، و تنها شوق ديدارت سختي عبور از جاده هاي انتظار را برايم هموار و خارهايش را که هر لحظه جانم را فرسوده تر مي سازد، برايم مثل گل شيرين مي سازد..ولي
ديگر افتاده ام از پاي، در اين صحرا، در راهم صخره و خارا.........
ولي مي دانم با من هستي و نيروي وجودت هنوز مرا مي کشد و اميدم را افزونتر از گذشته مي سازد..
در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم سرزنشها گر کند خار مغيلان غم مخور
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگيخت وه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد
چشمانش پر از اشک بود و کوله باری از تاريخ در آن نمايان. آرام و نگران ايستاده بود و همچنان برای آخرين بار مرا می نگريست. آيا باز ميديدمش يا ديگر ....
اشکانی که حکايت از التماس وجود و طلب ديدار بود همراه با قامتی خميده از فکر دوری حالتی را به او داده بود که يتوان تحمل و درکش در من نبود. عظمت نگاه آخر به شخصی که بسيار دوستش داری را نمی توان با ظرف کلمات و کوتاهی گفتار بيان کرد. غم اين نگاه را يارای تحمل نباشد و فکرش، خاطر را بسی فرسوده و ناکام می سازد. ولی او اين نگاه را داشت. شايد چيزی می دانست...
امشب ز غمت ميانه خون خواهم خورد وز بستر عافيت برون خواهم شد
باور نکنی خيال خود را بفرست تا در نگرد که بی تو چون خواهم شد

باز شوق یوسفم از سر گرفت پیر ما را بوی پیراهن گرفت
باز دلم بی تابی را از سر گرفته است و یاد غم پنهانی و نام یار شیرین را برایم زنده می کند. آنچنان به این حصار تن فشار می آورد که گویی زیستن در آن برایش سخت شده و دیگر ملاحظه این آب و گل را نمی کند:
چو آب و گل به آب و گل سپردی قماش روح در عالم کشیدی
دیگر صبر و تحمل را هم یارای همراهی این تن خسته از حیرانی و سرگشتگی نیست و به جای مرهم شدن بر زخمهایم، جلوی پرواز و حرکت روح را می گیرد و از جنس تن شده و غیر ماده را نمی شناسد و مجنون می پندارد. صبر هم مرا به منطق و ریاضی می خواند و باز مفهوم اعداد را برایم یادآوری می کند. مفهوم اعداد یعنی پیوند منطقی با زمان و مقام و پول و...و افتادن در دام یکنواختی و دوری از تخیل و حیرانی....
نمی دانم! شاید حق با اعداد باشد ولی چرا آرامشی نمی دهند؟ چرا بررسی آنها به آدمی اضطراب می دهد و خواهان اعداد بیشتر و غصب این اعداد از دیگران می شویم؟ پس این چه آرامش ظاهری است که اعداد و منطق به آدمی می دهند؟
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که دراین دایره سرگردانند
پس چه باید کرد و در این تاریکی و سرگردانی از که طلب مدد کرد؟. دل نیز توان زدودن غبار خویش را از دست داده و جز آتش زیر خاکستر، حرارتی از آن بر نمی خیزد!
دل که آیینه صافی است غباری دارد از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
و باز همنچنان حسرت دیدار تو مرا لحظات زیبا می بخشد که توان بیان گذرش را نداشته و تمام تلاشم در جهت تحقق آن است.
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت به دیدارت، که گر روزی برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥ - علی علی زاده
معمولا برای هر پدیده و وجودی یک سالشماری وجود دارد که در آن زمان به بررسی نحوه تغییرات، پیشرفت و یا پسرفت آن وجود پرداخته می شود. ازدواج، مرگ، حقوق کارمندان، میوه دادن درختان، تازه شدن طبیعت و خیلی از نمادهای دیگر سرشمار یک دوران یا واقعیت هستند که مردم آن را جشن یا احیا می گیرند.
امروز روز تولدم است. 25 سال پیش در چنین روزی ساعت 8 صبح توانستم بار مادر را کم کنم و خیالش را آسوده و زندگی را برایش با انگیزه تر. به دنیا آمددم. آمدنم دست خودم نبود و حتی لحظاتش را هم به خاطر نمی آورم. حتی چندین بهار بعد این واقعه را هم به خاطر ندارم.
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
از آن پس تا سالیانی پیش هر گاه یادواره چنین روزی می شد، تنها به گرفتن کادو از خانواده فکر می کردم و گذران عمر برایم بسیار نامحسوس و عادی بود..
ولی ..
این قافله عمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد
براستی از پارسال تا امسال چه کردم؟ آیا توانستم بار و وام خود را به خانواده خلق و خدایش ادا کنم یا خیر؟ آیا 20 فروردین سال دیگر هستم؟ یا....
هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت
ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه دریابی
و چه زیباست هنگامی که سالشمار عمر یک واحد به جلو می رود، کوهی از رضایت خدا و خلقش هدیه تولدمان باشد، امید به آینده و بودن همسفران آشنا و همدل مهمان خلوتنان، حقیقت و درستی هدف سال دیگرمان و تقوا و حسن نیت مرکبمان برای حرکت باشد. ولی باز آن نکته که باقی است راهبر و راهنماست که هر چه می گردم، جز سرابی و گردابی از توهمات چیزی نمی بینم! آخر راه را چگونه پیدا کنم؟ من که آنقدر قوی نیستم؟
بکوی عشق منه بی دلیل راه قدم که من نمودم صد اهتمام و نشد
و فقط می توانم بگویم که در سال آینده فقط به دنبالت می گردم و باز می گویم:
گلی گم کرده ام می جویم او را به هر گل می رسم می بویم او را
و تنها آرزویم دیدار رویت ای مرشد و دستگیری من است
بود آیا که خرامان به برم باز آیی گره از کار فروبسته ما بگشایی؟
نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی گذری کن که خیالی شدم از تنهایی
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
گفته بودی چو بیایی غم دل با تو بگویم من به جان آمدم اینک تو چرا می نایی
... پيام هاي ديگران() link یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥ - علی علی زاده
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
آیا به راستی انسان می تواند با تکیه بر توانایی و قابلیتهای خود طی دوران کند و به مقاصد خویش برسد؟ آیا اصلا می توان با استناد بر عقاید خویش مقصدی را پیدا کرد که سکونت در آن مایه آرامش آدمی شود؟ انسان تا چه حد می تواند بدون راهنما و توکل حرکت کند و از صحت راه خویش اطمینان داشته باشد؟ راهی که مثل جاده های ناآشنا، پیچهای آن را نمی شناسد و با پرتگاهها، ریزشها، خطرات حیوانی و انسانی آن آگاه نیست و هر آن بیم توقف و مرگ در آن می رود؟
آری! هر گاه دقیق می نگرم، در می یابم که تمامی قابلیتهای آدم امروزی که با تکیه بر آنها طی دوران می کند، خیلی بیشتر از آنچه فکر می کند سطحی و زود گذر است. گروهی با تکیه بر زیباییی و قدرت، دیگری با تکیه بر پول و ثروت و گروهی با تکیه بر شهرت حرکت می کنند که هر کدام در یک لحظه می توانند به هیچ تبدیل شده و سوار خود را بر زمین بیاندازد و هر چه این مرکب بزرگتر و بالاتر باشد، افتادن از روی آن ضربه بیشتری را به سوار خویش وارد می کند و توان ادامه را از او می گیرد!
ای خدا!!
دیگر این تن به تنهایی قادر با ادامه مسیر و یافتن حقیقت و نجات از گمراهی نیست. تاریکی ها آنچنان اطراف را گرفته و سایه ای بر نور خورشید گشته که ما را دگر مجال دیدن نور حقیقت نمی باشد. در این بین، تن نیز دنبال خواهش های خویش و طنازی های زمانه چنان سقوط کرده که روح را نیز یارای بالا کشیدن آن نیست و فراموش کرده که فردایی و جزایی و حسابی هم هست..
آری! مرا ویرژیلی می بایست تا درین دوزخ بتوانم حرکت کنم و اگر او را تاب همراهی نبود، تو ای نور معرفت و ای کمال آرامش و ای بئاتریس وجودم! مرا تا سرمنزل مقصود هدایت کن تا درین تاریکی ها خویش را نبازم ....
ره چنان تاریک....که پرواز نگه در همین یک قدمی می ماند.......
... پيام هاي ديگران() link شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥ - علی علی زاده
وجوه یومئذ واجفه ابصارها خاشعه
یکعدفه ناخودآگاه از خواب پریدم. تمامی خانه می لرزیدو ناخودآگاه به سمت درب خروجی رفتم. تنها صدایی که علاوه بر صدای غیرطبیعی زلزله شنیده می شد، صدای جیغ خواهرم بود که ناله های جانکاهش هنوز در گوشم رفت و آمد می کند. درب به سختی باز شد و همه به سمت حیاط رفتیم. برادرم خواهرم را به خود جسبانده بود و بلند بلند قرآن می خواند. مادرم دعا می خواند و من از لرزیدن پاهایم تعجب می کردم. پدرم به سمت خانه رفت تا لباس گرم بیاورد تا اگر خانه خراب شد لباس گرم داشته باشیم. اسمان رنگ قرمز کریهی به خود گرفته بود و ترس وجودمان را چند برابر کرد.
به راستی چقدر ضعیف بودم. زیاد طول کشید. نمی دانم چرا ناخودآگاه به سقف می نگریستم و هرآن منتظر پایین آمدنش بودم. تمامی بدنم می لرزید و سرمای شدیدی درونم را ناهنجار کرده بود.
لرزش ایستاد. برقها قطع شده بود و صدای جیغ مردم و بوق امبولانسها بلند شد. به سمت خانه رفتم تا عینک و تلفنم را بردارم. از لرزیدن شدید خود خجالت می کشیدم. آری زلزله شدیدی آمده بود و خواهرم شدید بی تابی میکرد.
ساعت 5 شاید کمی کمتر بود و موقع اذان صبح بود. پس از تلفنی چند به نزدیکترین بستگان و آرامش خیال از سلامتی آنها، تصمیم گرفتیم به بیرون برویم. لوسترها هنوز مثل آونگ ساعتهای قدیمی تکام می خوردند. خیلی ترسیده بودن نمی دانم این ترس به خاطر نفس مرگ بود یا پس از مرگ.
به سمت ماشین رفتیم تا حرکت بکنیم که ناگهان زمین دوباره لرزید. ظاهرا پس لرزه بود و خواهرم دوباره لرزید و من محکم او را در آغوش فشردم. به داخل ماشین رفتیم. همه مردم به خیابان آمده بودند و ترافیکی از ماشینها و مردم که با پتوی در آغوش با فرزندان خود به بیرون آمده بودند و به هر سوی گریزان بودند. به خانه پدریزرگ رسیدیم. افراد خانه بیرون آمده بودند و از ترس رنگ رخسارشان برگشته بود.
مردی دست دخترش را گرفته بود و گریزان به سمت همسرش می دوید. پدرم گفت مدتهاست از همسرش جدا شده و هم اکنون اولین کاری که کرده به سراغ همسر قدیم و دخترش آمده است!
عمه ا م می گفت که تمامی شیشه ها شکسته شده و گلدانها پایین افتاده است و تنها چیزی که تکان نخورده است، چراغهای سقاخانه امام حسین است. رفتم دیدم راست می گفت. دیواری خراب شده بود و کف خانه پر از شیشه شده بود و حتی آب حوض در اثر لرزش چنان تکان خورده بود که نیمی از آن خالی شده بود ولی این چراغها....
یا امام حسین(ع)
چراغها با اینکه اصلا تکیه گاهی نداشتند و خیلی سبک بودند، تکان نخورده بودند و حتی دست نمادین حضرت عباس نیز به زمین نیافتاده بود. ناخودآگاه عمه ام گفت امان از زلزله قیامت و من یکعدفه جا خوردم. به کجا می روم!!؟؟ مرگ را در جلوی چشمان خود احساس کردم و پس از آنکه چند دقیقه ای آرام شدم، به اتاق سقاخانه به عنوان جای امن خانه آمدم و نماز صبح و نماز آیات را بجا آوردم. توبه کردم.....
یا رب ارحم ضعف بدنی
نمی دانم چه می شود. هنوز هم معلوم نیست تمام شده یا زلزله اصلی باقی مانده است؟ زنده می مانم یا هر آن....
رفتم خانه و دوربین را برداشتم تا مردم را تماشا کنم و سری هم به خیابانهای اطراف بروجرد بزنم تا اگر مردم کمکی لازم داشتند کمک کنم. نمی دانستم آیا قسمتی از شهر خراب است یا همه جا سالم می باشد. دیوار پشتی منزل پدربزرگم کج شده بود و هر ان احتمال ریزش آن بود......
اکنون چند ساعتی از زلزله گذشته و شهر کمی آرام شده است و مردم یا در حیاط خانه ها نشسته اند و یا در پارکها زیر چادر آرمیده اند و حال و هوای آنها دوباره از مرگ به زندگی تبدیل شده است ولی عده ای در این موقعت هم دست از دنیا بر نمی دارند و در هلال احمر بای گرفتن چادر دعوا می کنند.......
زمین دیشب به ناگه لرزه افتاد در او شوری ز روی درزه افتاد
بناگه زد نعره ای از روی سوزش خروشید و رهانید آنجه رویش
همه عالم به یک آنی تکان خورد دل مردمیان ناگه بدان برد
همه مردم شدند در جوشش و تاب شدند آشفته و مدهش از این باب
همه جستند به سان روز محشر همه رفتند بدون یار و دلبر
بدان مردم شدند وحشت زده، سرد بسان موی چون سوزن سراسر
همه عالم بر این لرزه به پا شد بپا خاست و برافراشت و عزا شد
همی گویم بر این مردم نمایان همی خفته به غفلت در سرایان
چو شد گاه فراق و یاد مرگت هر آن دم هر یکی پیش خدایت
بگفتی ای خدا ما را نگه دار! اگر بردی گناهان را نگه دار!
تو را آندم که عمر و تاب بودی نگفتی معذرت تا یاد بودی
نگشتست خالص کویش، وجودت نرفتست کوی او روی سجودت
در این دم که تو را نیستی عیان است تو را کرده گناهانت بیان است
همی گویی خدایا رحم کن، هان! مرا با این گناهان مرنجان؟
همی گویم پسر جان ای جوانم همی پندی بگیر و دارش عزیزم
که هستی یک دو روز بیش نبود همی نبود از این گذر رهی زبونتر
در او نبود رهی جز مهر رویش نباشد همدمی جز تار مویش
مبند دل بر زمین و جای هایش مشو جان بسته و پابند کویش
که این باره برستی لیک تا کی همی گویی شوی ساکن به هستی
نباش غافل ز روی ماه سبحان بشو سرگشته و شیدای غفران
اذا زلزلت الارض زلزالها
الان زلزله آمد.حدود 5 دقیقه پیش. هنوز لوسترها و آویزهای خانه تکان می خورند.البته عصر نیز زلزله کمابیش شدیدی آمد ومعلوم نیست دوباره بیاید یا نه!
براستی آدمی چقدر ضعیف است که با یک تکان ساده چنان به وحشت می افتد که تپش قلب او از هر صدای زندگی روزمره برایش بلندتر می شود و ناخودآگاه رنگ رخساره را از دست می دهد. به فکر گناهان خویش می افتد و عذاب الهی را یادآور می شود.
گوئیا باور نمی دارند روز داوری کین همه غلب و دغل در کار داور می کنند
آخر چرا این انسان که فاصله بین بود و نبودش به اندازه یک لحظه هم نیست، اینقدر مغرور است و بر بندگان خدا سختی میگیرد؟ براستی این همه دغدغه برای چیست؟ این همه تلاش برای پول؟
چرا کمی هم به یاد آخرت و سرانجام اعمال خویش نیستیم؟ چرا یاد مردم بم را فراموش کرده ایم و به بم به چشم یک محیط کار و درامد و ساختمان سازی نگاه می کنیم؟ و به جای عبرت گرفتن خانه بسازیم و پول در آوریم؟
براستی نمی دانم الان که این جملات را می نویسم فردا زنده هستم یا نه؟
به کجا می روم؟
با ید چه پاسخ دهم؟
چه کسی به فریادم می رسد؟
ای خدا! ای خدای حسین! مرا ببخش و بر گناهانم سختی مگیر و بدان که:
به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم
بیابان بود و تابستان و آب سرد و استثقاء
خدایا اگر قرار است لحظه ای دیگر نباشم، آن دم را لحظه آمرزش گناهانم قرار ده و پاک بمیران. و اگر قرار است زنده بمانم، قدرتی به من ده تا بتوانم در این روزگار پاک بمانم و خلق خدای را راضی کنم. و در نهایت در آن دنیا به نام شیعه شرمنده علی نشوم.
یا علی مددی
... پيام هاي ديگران() link جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥ - علی علی زاده
ارغوان!اين چه رازيست که هر سال بهار با عزای دل ما می آيد؟
امسال بهار، چهار گوشه جهان بوی شش گوشه کربلا را می دهد.
باز اين دل هوای کوی تو گرفته است هوای ديدن روی تو گرفته است
نشان جمالت را اين دل سرگشته سراغ از شيدای روی تو گرفته است
... پيام هاي ديگران() link پنجشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٥ - علی علی زاده
یارب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زانکه چو گردی ز میان بر خیزم
باران می بارد و عطر هوای بهاری را در این ایام ماندگار تر می کند. صدای دانه هایش که بر پشت بام می خورد، بیانگر موسیقی بهاری در دستگاه اول هستی می باشد که آرامش ناخودآگاه را در ضمیر انسان باقی می گذارد....باز باران با ترانه و یاد دوران سادگی و آرامش و ....واین باران یاد تو را زنده می کند:
ببار ای ابر به سوگ ذات خویشم بیاد آن دل از خون ریشم
بیاد روز اول دیدن او بیاد رفتن دلبر ز پیشم
بیاد آن رخ پشت حجابش بیاد چشم بی مثل و کمالش
بیاد سرو بالای قد او بیاد مه رخ خال و لب او
بیاد قلب پاک و پر ز دردش بیاد جام لبریز ز صبرش
ببار تا دل ز او بی تاب گردد بیکدم بی نگاه سیراب گردد
ببار تا چشم من آرام گیرد دمی آبی بده تا جان بگیرد
ببار تا این دلم آهی بسازد به موسیقی تو سازی بسازد
بده می تا دلم رنگی بگیرد ز تار و پود تو چنگی بسازد
ببار تا قلب من آرام گیرد دوباره بی وجودش جان بگیرد
سراید شعری از شعر و ز مویش نویسد نامه ای از بهر رویش
شود آشفته حال از غیر اویش سپس آرام گیرد در وجودش
ببار تا ابر چشمم آب گیرد بدانسان راه خود را یاد گیرد
ببارد بر زمین و هستی خویش گزیند مسکنی در مستی خویش
ببار تا دیده از هستی باز گیرد بجز وی غیر رویش را نبیند
فلک را مسخ گرداند به زیرش الست را قل بلی بر دست گیرد
زمین را یکسره بی روی دلبر کند مسخ و زبون همچون نبودش
شود آنسان کمال و پر گرفته سپس در کوی او گیرد سجودش
شود سرگشته آندم به ذکرش ولی شیدای تو با یاد رویش
... پيام هاي ديگران() link چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٥ - علی علی زاده
خبرت خرابتر کرد جراحت جدايی چو خيال آب روشن که به تشنگان نمايی
تلفن زد.خوشحال شدم.
خوشحال بود ولی غم پنهانی هميشگی از صدايش پيدا بود. غم وجود و ترس از نبودن ولی اميدوارتر از گذشته. در جلوی ديدگانم نبود ولی می ديدمش چرا که بعضی از ديدنها نيازی به چشم صورت ندارد. از سرزمين غريب و آشنايی آمده بود با کوله باری از حرف نگفته و عميق که ادمی بايد مراقب باشد تا در آنها غرق نشود.
باشد اندر پرده بازيهای پنهان غم مخور
بازهم زنگهای تلفن برايم زيبا شد و اميد به شنيدن آن از لذتهای فراموش نشدنی زندگيم. باز هم ۰۳.....
يارب اين نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
... پيام هاي ديگران() link سهشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥ - علی علی زاده
تجلی گه خود کرد خدا ديده مارا در اين ديده دراييد و ببينيد خدا را
در اين روزگار ماشينی حتی طبيعت نو شده نيز ما را مجذوب خود نمی کند و غبار آنچنان بر صفحه دلمان نشسته که رقص نمادهای طبيعت دراين فصل در درون ما شعف و تحولی ايجاد نمی کند. نشستن پای تلويزيون را بر هر تماشای طبيعتی ترجيح داده و رفته رفته به مرگ معنوی خود دامن می زنيم.
آيا در اين انتخاب ناچاريم يا باز می توان اميدوار بود؟چگونه می توان اسير اعداد و بازی های روزانه نشد و لحظاتی را هم برای فکر کردن باقی گذاشت؟
... پيام هاي ديگران() link سهشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥ - علی علی زاده
رفتی و رفتن تو آتش نهاد در دل
از کاروان چه ماند؟جز آتشی به منزل
تا آن زمان که در کنارم بودی، نمی فهمیدم که وجودت چقدر برایم ضروری است. البته شاید من در کنارت نبودم. آخر انسان همواره قدر چیزهایی را که داشته زمانی می فهمئ که از دستشان می دهد و من هم انسانی از انسانیت دور گشته و گم گشته در اوهام خویش و مغرور از تکامل ظاهری خود.
ای کاش آدمی می توانستدر بین گزینه های روزمره ، حقیقت را انتخاب کند و در راه گمرتهی که سرچشمه آن غرور است وارد نشود:
دیدی آن گل به چه سان از بر من بال گرفت رخت بر بست و حجاب بر من بیمار گرفت؟
داشتم حالی ز رویش در نهانخانه دل لیک رفت، زخود روی و زمن حال گرفت
آن زمان بودش مرا سنگ صبوری، یاری عهد بشکست وزمن تاب و توان و جان گرفت
تا تو بودی به برم، شمع ره من گشتی بی توسرگشته ز نو ره شیدایی گرفت
... پيام هاي ديگران() link دوشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٥ - علی علی زاده
بهار دلکش رسيد و دل بجا نباشد از آنکه دلبر دمی به فکر ما نباشد
ان زمان که دل را توان تحول با انقلاب طبيعت نباشد
چگونه می توان با سبزه خنديدو با نوای باران بهاری همنوا شد؟
به تاريخ پر پيچ و خم و به ظاهر يکنواخت سال گذشته که خيره می شوم تحولی را احساس می کنم که سرشمار آن تحول طبيعت و نو شدن آن در اين ايام است. ولی ما به کجا رفتيم؟
حتی ديگر نمی توانيم اين حرکت يکنواخت نو شدن و کهنه شده طبيعت را که در کودکی تکرار می کرديم؛ دوباره در هر نوروز ياد آوری کنيم. يعنی به جای ساکن شدن به عقب بر می گرديم چه رسد به پيشرفت رو به جلوی فکری؟
چرا؟

... پيام هاي ديگران() link جمعه ٤ فروردین ،۱۳۸٥ - علی علی زاده



